تبلیغات
وبلاگicon
GAMES
NOTHING IS TRUE,EVERYTHING IS PERMITTED

پیام مدیر

به وبلاگ ما خوش آمدید.
امیدوارم از مطالب لذّت ببرید.
نظر یادتون نره!

مطلب92

RAGE|سفری به ابعاد تاریک بشریت

نویسنده : Harry Potter - در : 1390/05/31 - دسته : games،
http://www.wallpapersgame.net/wp-content/uploads/2011/01/rage-game-wallpapers-1024x768.jpg

 

دنیای عجیبی است، اتفاقات بسیاری در هر لحظه در آن می‌افتد. اتفاقاتی که هر کدام تعداد خاصی از آدم‌ها را تحت تاثیر قرار می‌دهند، بعضی از آن‌ها شاید در نهایت دو یا سه نفر و بعضی دیگر هزاران یا شاید میلیون‌ها نفر را تحت تاثیر قرار دهند. ولی حالا اتفاق دیگری را بررسی می‌کنیم، شخصی را تصور کنید که یک روز مثل همیشه، صبح از خواب بیدار می‌شود، جلوی دستشویی رفته و مسواک خود را بر می‌دارد، مقداری خمیر دندان به آن زده و پیش خود می‌گوید امروز عجب روز خوبی است، جداً امروز احساس بسیار خوبی دارم، ای کاش همیشه انقدر سر حال و خوشحال باشم، آرام آرام شروع به مسواک زدن می‌کند و در حالی که در حال لذت بردن از روز خوب خود است ناگهان صدایی سرم سام آور، بلندتر و وحشناک‌تر از هرچیزی که بشود تصور آن را کرد فضا را پر می‌کند، به طوری که به یکباره پرده گوشش به طور کامل پاره می‌شود! لرزشی شدید تمام زمین و دیوارها را همچون دستگاه مخلوط کن درهم می‌کوبد و در کسری از ثانیه آن انسان شاداب که با دنیایی از آرزوها روز خوبی را شروع کرده بود تبدیل به گردی از خاکستر می‌شود! اقیانوسی از آتش سرتاسر کره زمین را فرا می‌گیرد و تمام! به آپوکالیپس (Apocalypse) خوش آمدید! انتهای دنیا، انتهای من، انتهای شما، انتهای بودن.

در ادامه ی مطلب با ما همراه باشید.

 

اما این دنیای عجیب با اتفاقات عجیبش انگار واژه "انتها" برایش معنای چندانی ندارد، چرا که بعد از یک انتها دوباره آغازی جدید را شروع می‌کند. آغازی با نام Post Apocalypse که در آن همه چیز به نوعی دیگر آغاز می‌شود. بله درست است، در واژه‌هایی که به کار می‌بریم مثل همیشه، مثل بقیه ابعاد وجودیمان تناقض وجود دارد، می‌گوییم "انتها" ولی تعریف دقیقی از آن نداریم. ولی آنچه مهم است این است که این اتفاق یعنی برخورد سیارک Apophis به زمین و نابودی بخش اعظم آن، همه افراد را در بر نگرفته است و تعدادی از انسان‌ها و موجودات زنده دیگر نجات یافته‌اند. اما سال‌ها قبل از برخورد این سیارک، در جریان پروژه ای به نام Ark قرار بر این شد که هزاران نفر از دانشمندان و انسان‌های مهم توسط ماده‌ای به نام Nanotrite به خوابی مصنوعی فرو رفته و با قرار گرفتن در کپسول‌هایی ویژه به اعماق زمین فرستاده شوند تا نسل بشر همچنان حفظ شود.

 

در این مطلب که از روی بررسی دموی قابل بازی این عنوان تهیه شده وقایعی که در این دمو اتفاق می‌افتد را با سبکی متفاوت بررسی می‌کنیم تا قبل از عرضه بازی بیش از پیش با جو و حال و هوای بازی آشنایی (هر چند مختصر) پیدا کنید. لذا وقایع را از زبان تنها بازمانده پروژه Ark دنبال می‌کنیم، پس با ما همراه باشید تا با همدیگر به سفری کوتاه به گوشه‌ای از دنیای RAGE برویم.

شروعی برای بودن در دنیای نبودن ها

سردرد عجیبی داشتم، نگاهی به اطراف انداختم، تمام اتاق پر بود از کپسول‌های از کار افتاده و اجساد بی جان. من زنده ام! فکر کنم ایندفعه دیگر باید به خودم بگویم خوش شانس! وقتی کامپیوتر آرک داشت به صورت اتوماتیک یکسری پیغام های درهم ورهم را اعلام می‌کرد، ناگهان دو موجود بدقواره به سمت من آمدند، و یکدفعه بنگ بنگ! مغزشان متلاشی شد!

کسی که من را نجات داد مردی بود به نام Dan Hager، او شروع به صحبت کردن با من کرد و گفت که چقدر خوشحال است که من را پیدا کرده است، همچنین صحبت هایی در مورد گروهی به نام Authority کرد و چند مورد هم در درباره‌ی لباس Ark ـی که پوشیده بودم گفت.

 

سوار ماشین Hager شدیم، مات و مبهوت به اطراف نگاه می‌کردم، تا چشم کار می‌کرد فقط تپه و صخره و بیابان های ویران بود. میخواستم از Hager بپرسم که چه اتفاقی افتاده که ناگهان با دست به من اشاره کرد که ساکت باشم، چندتای دیگر از آن موجودات بی‌قواره که نزدیک بود من را درسته قورت دهند در نزدیکی ما بودند، گاهی اوقات به خودم می‌گویم ای کاش همان اول من را خورده بودند و همه چیز تمام شده بود!


بعد از مدت کوتاهی رانندگی به قرارگاه Hager رسیدیم. یک منطقه کوچک که اطراف خرابه‌های پمپ بنزین ساخته شده بود و عده‌ای از بازمانده‌ها در آنجا ساکن بودند. بعد از یکسری آشنایی‌های مختصر، Hager من را به دفتر خودش برد و یک راست رفت سر اصل مطلب. او گفت که با نجات دادن من تمام این منطقه و افرادش را دچار دردسر کرده است، راهزن‌ها به محض اینکه اجساد مرده دوستانشان را پیدا کنند به اینجا می‌آیند و همه جا را به خاک و خون خواهند کشید. Hager به هیچ وجه نمی‌خواست که این اتفاق بیافتد، به همین خاطر به من گفت که تو باید قبل از اینکه آن‌ها اینجا بیایند آن‌ها را نابود کنی! این قضیه جدا برای من خیلی سنگین بود! من همین الان وارد این دنیا‌‌ شدم و حالا یکی از من می‌خواهد که بروم یک تنه یکسری دیگر را از این دنیا بیرون کنم، آیا من واقعا جرات همچنین کاری را دارم؟


دهانم را باز کرده بودم که در این مورد اعتراض کنم که ناگهان Hager یک هفت‌تیر غول پیکر را در دستان من قرار داد، وقتی اسلحه را گرفتم انگار قبلا هم این اسلحه را در دستانم گرفته بودم، حس عجیبی داشتم، دهانم را بستم و پیش خود گفتم ظاهراً این دنیا اینگونه عمل میکند، یا بکش یا کشته شو! پس من که باشم که بخواهم دربرابر این دنیا بایستم؟ Hager به من گفت که یک راز خاصی در مورد کسانی که در Ark بودند وجود دارد، و به همین خاطر است که راهزن‌ها به دنبال کشتن من هستند.

 



در قرارگاه به من یک ماشین Buggy دادند، سوار بر ماشین شدم و به سمت مخفیگاه راهزن‌ها حرکت کردم. وقتی به نزدیکی مخفیگاه رسیدم احساس کردم که Hager یک‌خورده در مورد خطرناک بودن این راهزن‌ها زیاده‌روی کرده بود، آن‌ها پر تعداد بودند ولی تنها سلاح هایی که داشتند چاقو و چوب بود و از نحوه یورش بردنشان به سمت من کاملاً معلوم بود که اولین بار است که چیزی به نام اسلحه می‌بینند. دو یا سه گلوله به بدن آن‌ها و یا یک گلوله به سرشان کافی بود تا آنها را به طور کامل از پای دربیاورد. این کشت و کشتارهای من داشت به خوبی پیش می‌رفت که ناگهان پایم رفت برروی یکی از تله‌های آن‌ها و پرتاب شدم به هوا! سپس یکی از آن موجودات کوچک به من نزدیک شد و به دوستانش دستور داد که من را به "اتاق کشتار" ببرند. مرا را در گودالی کثیف و متعفن در بین لخته‌های خون و بوی گندی که اصلا معلوم نبود بوی چه افتضاحی است انداختند، تقریباً داشتم نفس های آخر را می‌کشیدم که ناگهان یکی از آنها با تیغه‌ای بزرگ برروی سینه من کوبید تا برای همیشه آنجا بمانم و بگندم! اما ظاهراً بخت با من یار بود، چرا که حالا وقت آن بود که Nanomachine ها وارد ماجرا شوند، با اندکی تلاش شوک قویی به قلبم وارد شد و دوباره توانستم بلند شوم، این دستگاه Defibrillator علاوه بر وارد کردن شوک به قلب من یک شوک عظیم هم به محیط اطراف وارد و تمام دشمنان اطراف من را نابود کرد. (دستگاه Defibrillator محدودیت‌های خاص خود را دارد و بعد از هر بار استفاده مدت زمانی طول می‌کشد تا دوباره شارژ شود.)

 

بعد از اینکه از شر بقیه راهزن‌ها هم خلاص شدم، سریعاً به بیرون مخفیگاه رفتم و از طریق یک طناب به سمت ماشینم رفتم و به سمت قرارگاه Hager حرکت کردم. آدرنالین همچنان در رگ‌هایم جریان داشت، Hager بعد از دیدن من پیشنهاد داد که برای پیدا کردن بسته‌های کمک‌های اولیه به یک قرارگاه دیگر در شمال بروم، قبل از رفتن با یک خانم جوان آشنا شدم و او به من یاد داد که چگونه از Wingstick استفاده کنم. (Wingstick یک وسیله شبیه به بومرنگ است که تیغه‌های تیزش آن را به سلاحی کشنده تبدیل کرده است.) سپس پیش تاجری رفتم که با اشتیاق کامل تمام قوطی‌های اسپری و خرت و پرت‌های بدرد نخوری که از جاهای مختلف جمع کرده بودم را از من خرید و در عوض به من مقداری باند برای پانسمان داد.

 

سپس به سمت قرارگاه همسایه حرکت کردم، این قرارگاه توسط پیرزنی که یک دست آهنی داشت کنترل میشد. در این قرارگاه مردم به سختی تلاش می‌کردند که یک ماشین Buggy را به هر ترتیبی شده درست کنند و واقعاً خیلی جالب است که در این بیابان‌های ویران همچنین سطحی از تکنولوژی همچنان باقی مانده است. واقعاً چه چیزهای دیگری ممکن است باقی مانده باشند؟ و چه چیز‌های برای همیشه نابود شده‌اند؟


آن پیرزن مقداری وسایل پانسمان و کمک‌های اولیه به من داد و در عوض از من خواست که به دنبال شخصی به نام Juno که چند وقت پیش ناپدید شده است بگردم. در این محیط وحشتناک و نابود شده می‌خواستم حدسم در مورد عاقبت Juno را به پیرزن بگویم، ولی خب چیزی نگفتم و درخواست او را قبول کردم. بعد از مقداری جستجو به باقی مانده‌های بدن Juno رسیدم، در همین حین دسته‌ای از Gearhead های گردن کلفت که لهجه‌ی غلیظ بریتانیایی هم داشتند به من حمله کردند. ظاهراً من به منطقه‌ای که یک برج رادیویی داشت رسیده بودم، بعد از مبارزه با این گردن کلفت‌ها، از آنجا که به مردم قرارگاه قول داده بودم تا فرستنده رادیویی این برج را برای ارسال سگینال های قوی‌تر درست کنم، به همین خاطر دست به کار شدم. در نهایت پس از ماجراهای مختلف به پیش پیرزن بازگشتم و خبر ناخوشایند در مورد Juno را به او دادم، با این حال او دستورالعمل ساخت یک لباس ویژه برای افزایش سلامتی را به من داد. همچنین به خاطر درست کردن برج رادیویی به من یک شاتگان دادند.

 

بعد از تمام این ماجراها باید اعتراف کنم ظاهراً همه چیز تازه شروع شده است، در حال حاضر من سوار بر ماشین کسی دیگر با اسلحه کسی دیگر و در دنیای کسی دیگر در حال حرکت هستم! به سمت جایی که نمی‌دانم کجاست و اصلاً نمی‌دانم که چه کار باید بکنم. گاهی اوقات فکر می‌کنم شاید من مرده‌ام و تمام این‌ها تنها گوشه‌ای از برزخی است که در آن گم شده‌ام. تنها چیزی که می‌دانم این است که در اینجا مردم خوبی هستند که نیاز به یک دست یاری دهنده دارند، و شاید با کمک به آنها بتوانیم با همدیگر از این وضعیت رهایی یابیم... 

نظرات()

محل تبلیغ شما ...

همکاری در فروش ملی مارکت

آمار و اطلاعات

امروز :

کل بازدید :

بازدید امروز :

بازدید دیروز :

بازدید این ماه :

بازدید ماه قبل :

تعداد کل پست ها :

آخرین بازدید :

آخرین بروز رسانی :

نظر سنجی

نظر شما در مورد قالب چیست؟

بنر دوستان

IMAGES

Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this!